تبلیغات
روزهای من بی تو - از دلتنگیها

از دلتنگیها

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385 09:04 ق.ظ

نویسنده : من بی تو
ارسال شده در: دلتنگیها ،

پنجره را به امید یک هوای تازه
گشودم اما...
ناگهان نوری پرتاب شد...
پنجره شکست
شیشه خورده ها قلیم را جریحه دار کردند
تو می دانی چرا ؟...
اینجا همه چیز خاکستریست
حتی رنگ خونی که در رگهای مردمان جاریست
سرخ ناب نیست
نگاهها شیشه ای شده است
همه از پشت عینک دودی همدیگر را نگاه می کنند
چون اینطوری می خواهند
حتی در ده بالا که آنهمه صفا بود

نجابت حلقه گم شده ایست ...
مردمان اینجا انگار به نجابت نیازی ندارند

*******
دیگر نمی خواهم باشم...
کاش از اول هم نبودم
نمی دانم اصلا برای چه هستم
نمی دانم...

بغض دیگر رهایم نمی کند
این اواخر گرفته حرف می زنم
چون بغض راه گلویم را گرفته...
رنگ همه طرح ها تیره شده است
همه بک گراند ها سیاه یا قهوه ای تیره شده
چون بک گراند زندگیم تیره و تار شده

********
کاش می شد مثل یک پرنده پرواز کرد
کاش می شد رها شد از این قفس تن
از این قفس خاکی
من همیشه به سفیدی می اندیشیدم
و به آسمان که آبی است
و حالا که دود همه جا را گرفته
هیچ سفیدی دوام نمی آورد
راستی مگر آسمان آبی هم هست؟


امروز باران بارید
ابرها چه دل پری داشتند
دق دلشان را حسابی خالی کردند
خوش به حالشان...
اما باز هم آسمان آبی نشد
دیشب خواب می دیدم توی خواب گریه می کنم
با صدای گریه خودم از خواب پریدم دیدم نه خواب نیستم
تا صبح دیگر خوابم نبرد
آخر خواب خستگی ام را بیشتر می کند


*******
این روزها همه اش به این فکر می کنم
که
ای کاش هرگز نمی آمدم
ای کاش نمی رفتی....
آمدم تا در کنار تو باشم،رفتی تا... 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385 09:04 ق.ظ