تبلیغات
روزهای من بی تو - آنقدر

آنقدر

سه شنبه 24 مرداد 1385 09:08 ق.ظ

نویسنده : من بی تو
ارسال شده در: دلتنگیها ،

اینقدر تو امتحانات زندگیم شکست خورده ام که هرگز باور نمی کنم هیچ پیروزی هرگز وجود داشته باشد
آنقدر تلخی دیدم که هرگز باور نمی کنم هیچ شیرینی وجود داشته باشد
آنقدر نامردی و خیانت دیدم که هرگز باور نمی کنم هیچ مردانگی و جوانمردی وجود داشته باشد
روزی به این می اندیشیدم که شاید تنها ابری سیاه برای زمانی زودگذر خواهد بود پس چرا این ابر تیره از روزهای من نمی رود
کدام نسیمی می تواند این همه ابر سیاه را ببرد
هیچ طوفانی حتی قادر به بردن این تیره ابرها نخواهد بود
گاهی شمعی می افروختم تا سیاهی کمتر شود
چه زود خاموش شد شمع امید من!
دیگر حتی از نفس کشیدن در این هوای آلوده خسته شده ام
سایه ها چه زیاد شده اند
کلمات چه تلخ
خنده های استهزا آلود لبخندهای زهرآگین
نگاههای مشمئزکننده
افکار پوچ و بیهوده
خدایی که در این نزدیکی بود
اویی
که
امید بود ،نفس بود
قفس شد

بی دلیل می زیم
شاید چون دیگر اثری از او نمی یابم
تا زمانی که او بود عشق بود ،نفس بود ، هوا چقدر تازه بود
لبها متبسم چشمها خندان بود
تو هر کتابی بود تو هر نفس بود
برگهای دفترم پر از حضور او بود
مهرش آرام قلبم بود

***************
سجاده ام به وسعت آسمانها بود
و چادری که هر بار سپیدتر می شد
تسبیحم انگار در تکرار ثانیه ها می درخشید
آه چه می گویم تکراری نبود هر لحظه امتداد داشت با حضور او
با خدایی که در این نزدیکی بود
...
آه چه کسی بود
چه کسی چه دستی
....
نفرین بر لحظه ای که او گم شد از دنیای من!
بی زمان
بی مکان

بعدی نداری
پیش هم نداری
از ازل بودی
پیش از همه بودی
پس از همه خواهی بود
مرغ وجودم
پر خواهد زد
روزی خواهم رفت از اینجا
دوریت را تاب ندارم
قفس تن چه تنگ است
همچو قطره ای ز دریای وجود
کم شده ام من از خودم

تکه پاره ای را گرفته ام نمی دانم چرا رهایش نمی کنم
در تلاطم این دریای بلا که نامش زندگیست
دلم می خواهد تن همراهی نمی کند
دیگر زندگی نیست
گذران لحظه های ملال آور  و اندوه پایان ناپذیر است
 
چه زود از دنیای من کم شدی
هزیان می گویم
فکر  ، عقل  ، اندیشه ای دیگر نیست
عشق بود رفت
دیگر هیچ نیست
پایانی برای غمها نیست
حقیقت را دریاب تا رها شوی
مسیح گفت....

حقیقت چیست؟
کجاست؟


روزی بزرگی گفت انا الحق
در آتش خاکستر شد
سوخت تا حقیقت تا ابد پنهان بماند
چون حقیقت آنقدر تابناک است که چشم نابینای ما را تاب دیدن نیست
کور مادرزاد بودیم نمی دانستیم
شاید هم هرگز ندانیم
که نمی بینیم
نابینایی ،کوری
همه ما کوریم
ما را رهایی از این کوری نیست ؟؟؟؟؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -